کوسم سلاطان یا ماه پیکر سلطان  

گوشه یی از تاریخ امپراطوری عثمانی
کوسم سلطان  یا ماه پیکرسلطان( تولد 1590 میلادی و وفات 1651 میلادی )نیز مانند خرم سلطان یکی از مقتدرترترین ملکه های امپراطوری عثمانی بود . او همسر یک پادشاه به نام احمد یکم ، نامادری پادشاه دیگزی به نام عثمان دوم  و مادر دو پادشاه دیگر به نام های مراد چهارم و ابراهیم یکم بوده است .
همسر او سلطان احمد یکم ( تولد 1590 و وفات 1617 میلادی) یکی از مهم ترین سلاطین عثمانی بود که مانند جدش سلیمان قانونی به حکومت داری توجه ی خاصی

ادامه مطلب  

عثمان بن مظعون  

ثمان بن مظعون (م ۳ قمری) از یاران و اصحاب محمد بود. او که از قریش بود برادر رضاعی محمد بود؛ یعنی هر دو از یک مادر شیر نوشیده بودند. بین عثمان بن مظعون و مالک بن تیهان عقد اخوت توسط پیامبر جاری شد. او چهاردهمین مردی بود که اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد. عثمان بن مظعون انسانی عابد و زاهد بود و یکی از افرادی است که آیه ۹۳ سوره مائده در مورد وی نازل شده است. علی ابن ابی طالب در تعبیری سال‌ها پس از مرگ ابن مظعون وی را برادر خود می‌خواند و یکی از

ادامه مطلب  

یک داستان  

ام كلثوم، دختر محمد بن عثمان - نایب دوم امام زمان، عج  الله‏ تعالی ‏فرجه، مى ‏گوید: روزى محموله ‏اى - از هدایا و سهم امام، عج الله‏ تعالی ‏فرجه - توسط شخصى از قم و حوالى آن براى حضرت، عج الله تعالی فرجه، ارسال شد. وقتى آن فرستاده به بغداد رسید، یكسره به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان مشرف شد و آنچه با خود به همراه داشت، تحویل داد. هنگام بازگشت، محمد بن عثمان به او مى ‏گوید: «از آنچه به تو تحویل داده شده است، چیزى دیگر هم باقى مانده است، آن كجاست!؟

ادامه مطلب  

شام غریبان  

بعداز نماز مغرب وعشا عزاداران مسجد حضرت امیرالمومنین ع مراسم شام غریبانو اجرا نمودن، ازخیابان اشرفی اصفهانی رفتن و از خیابون جمهوری برگشتن به مسجد ،حالم مساعد نبود بعداز اتمام مراسم آمدم خونه، به شیخ علی نصیری گفتم مجلسو اداره کنه.....

ادامه مطلب  

داستان کشتن شیر  

 
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ

ادامه مطلب  

هنوز دوستت دارم  

بعد از بیست و پنج سال دیدمتچقدر پیر شده ای لعنتی!چقدر هنوز آبی به چشمهایت می آیدچقدر هنوز گیسوانت باد را مست میکندچقدر خط خطی های پیشانی ات به دلم می نشیندچقدر سفید بیشتر از هر رنگی به موهایت می نشیندچقدر خط چشم روزگار به تیله چشمانت جور درآمدهچقدر  تقارن خط های کنار لبهایت خواستنی استچقدر لرزش دستانت موزون شده با آهنگ مست کننده صدایتچقدر آهسته آهسته راه رفتنت بیشتر دیوانه ام میکندچقدر حسادت میکنم به مشت مشت قرص هایی که سر ساعت وعده دیدار

ادامه مطلب  

دومین نائب خاص امام زمان  

2- محمد بن عثمان (267- 305) 
دومین نائب امام زمان علیه السلام محمد بن عثمان بن سعید العمری بود. که بعد از پدر به فرمان حضرت نیابت را بر عهده گرفت او هم همانند پدرش به داد و ستد رووغن می پرداخت و تحت پوشش خود به فعالیتش ادامه می داد او نزدیک چهل سال نیابت را بر عهده داشت.(8) درباره توثیق او هم روایاتی داریم که از جمله محمد بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی نقل می کند که بعد از وفات عثمان بن سعید توقیعی بدین مضمون بر من رسید: خداوند پسر او را نگه دارد او در زمان

ادامه مطلب  

خشونت در اسلام- انتقام یزیدیان از امام حسین در کربلا  

چرا امام حسین علی اصغر را به کربلا برد؟ آیا امام علی (ع) در محاصره خانه عثمان، آب را بر روی عثمان بست؟ چرا امام علی مهربان اما شمر و یزیدیان که آب را بر روی حسین بستند ظالم هستن؟
برای پاسخ به سوال های فوق لطفا اینجا را کلیک کنید
 

ادامه مطلب  

حجت خدا  

حجت خداروزی عثمان بن سعید بن عمری به همراه حدود چهل نفر از بزرگان شیعه به حضور امام عسکری علیه السلام رسیدند تا درباره جانشین آن حضرت سؤال کنند و در آینده از ایجاد اختلاف در مسئله امامت جلوگیری کنند. راوی می گوید: وقتی عثمان بن سعید به حضرت عسکری علیه السلام گفت: آمده ایم تا درباره مطلب مهمی که شما به آن آگاه ترید از شما سؤال کنیم، حضرت عسکری علیه السلام فرمودند: بنشین عثمان. پس از ساعتی امام علیه السلام فرمودند: آیا می خواهید بگویم به چه منظو

ادامه مطلب  

 

 چقدر دلم میخواد دل یه نفر برام تنگ بشه...نگرانم بشه...
بهم بگه مواظب خودت باش سرما نخوری...
چقدر دلم میخواد یه نفر منتظرم باشه...
چقدر دلم میخواد با صدای یه نفر بیدار شم...چقدر دلم میخواد یه نفر منتظر و مشتاق شنیدن حرفهام باشه...
چقدر دلم میخواد یه نفر من رو به همه ی دنیا ترجیح بده...
چقدر دلم گرفته...چقدر دلم گریه میخواد...خداجونم دل من خیلی کوچولوئه...دلت میاد این همه غصه توش باشه؟
 
* من چون جایی ندارم برای حرف زدن...حرف هام رو اینجا مینویسم...دلم ترحم

ادامه مطلب  

ازدواج های سکینه  

ازدواج های سکینه
اکثر مورخان ازدواج های مکرر سکینه را ذکر کرده اند و شوهران وی عبارتند از: 1. عبداللّه بن حسن که در کربلا شهید شد 2. مصعب بن زبیر 3. عبداللّه بن عثمان حزامی 4. زید بن عمرو بن عثمان بن عفان 5. اصبغ بن عبدالعزیز بن مروان 6. ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی عوف که دو نفر اخیر با وی همبستر نشدند و سخن درباره عبداللّه بن حسن گذشت.
........
 

ادامه مطلب  

داستان آموزنده شکار  

داستانهای آموزنده
 
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮ

ادامه مطلب  

داستان آموزنده شکار  

داستانهای آموزنده
 
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮ

ادامه مطلب  

چقدر خوبه ....  

 
چقدر خوبه مثل یه ردپا، پر از نشانی باشی و بی خبر از راهی.
چقدر خوبه مثل یه خورشید از بخشیدن باشی اما بی چشمداشت.
چقدر خوبه مثل یه نقش روی بوم پر از حرف و رنگ باشی اما بی حرف و رنگ.
چقدر خوبه مثل یه اسب پر از نجابت باشی اما بی ادعا.
چقدر خوبه مثل ابر پربرکت باشی اما بی توقع.
چقدر جورهای خوب برای بودن هست و ما اینقدر....
 
 

ادامه مطلب  

واقعیت ها ...  

دخترک گرسنه اش میشود ، شتابان به طرف یخچال میرود ،در یخچال را باز میکند ، عرق شرم بر پیشانی پدر مینشیند ، دخترک اینرا میداند ،بطری آب را برمیدارد و کمی از آب می‌نوشد، صدایش را بلند میکند و میگوید ، چقدر تشنه ام بود ، پدر این را میداند دختر کوچکش چقدر بزرگ شده است .

ادامه مطلب  

اکرم عثمان  

محمداکرم عثمان ادیب داستان‌نویس و دکلمه‌گوی افغان بود.
او در سال ۱۳۱۶ در شهر هرات متولد شد. پدرش غلام‌فاروق‌خان عثمان و پدربزرگش سپهسالار عثمان‌خان نام داشت. وی در رشتهٔ حقوق و علوم سیاسی تا درجه دکترا در دانشگاه تهران تحصیل نمود. او سال‌ها گوینده و نویسندهٔ برخی از برنامه‌های ادبی و اجتماعی رادیو-تلویزیون افغانستان بوده و مدتی هم مسؤلیت ادارهٔ هنر و ادبیات آن مؤسسه را برعهده داشته است. بعضی از داستان‌های وی نظیر «مردها را قول است» و

ادامه مطلب  

ذلتنگ  

کاش می دونستی چقدر دلم بهونه تو رو می گیره هر روز  
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده 
 کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته 
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت ، داغی بوسه هایت
 گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده 
کاش می دونستی چقدر دلواپس تو ام 
 کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام 
و چقدر به حضور سبزت محتاجم 
وهمیشه از خود می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم 
تو هم به من فکر می کنی؟؟ 
دلتنگ شد

ادامه مطلب  

ذلتنگ  

کاش می دونستی چقدر دلم بهونه تو رو می گیره هر روز  
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده 
 کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته 
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت ، داغی بوسه هایت
 گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده 
کاش می دونستی چقدر دلواپس تو ام 
 کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام 
و چقدر به حضور سبزت محتاجم 
وهمیشه از خود می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم 
تو هم به من فکر می کنی؟؟ 
دلتنگ شد

ادامه مطلب  

 

خدایااا
چقدر حرف هست که میخوام به بعضیا بگم
چقدر سخته که باید اونا رو از زندگیم حذف کنم
چقدر سخت تر که انگار بود و نبودم براشون مهم نیست
چقدر راحت دروغ راجع به من و خانودم میگن و چقدر راحت تر میخوان اشتباهات خودشونو مخفی کنن
خدایا خیلی دلم گرفته ازشون 
یه سری چیزا هیچوقت بخشیده نمیشن ...

ادامه مطلب  

ساخت وب لاگ انترنتی بنیاد خیریه دکتور محمد عثمان جان نورزایی غوریانی  

دوستان و علاقمندان مطلع باشند !!!با کسب جواز رسمی از وزارت اقتصاد بنیاد خیریه دکتور محمد عثمان جان نورزایی بنام (اسوه - موسسه رفاه اجتماعی برای افغانستان ) مسمی گردیده و هم چنان در پهلوی وب لاگ دیار دارا وب سایت و ادرس ایمیلی را ایجاد نموده ایم تااز این به بعد فرهنگیان مجله دیار دارا با گزارشات روزانه را از طریق این ادرس پیگیری نموده و مطالب زیبای خویش را نیز جهت نشر در مجله دارا به ادرس زیر ارسال بدارند.Www.oswa-org.comآدرس وبسایت ino@oswa-org.com

ادامه مطلب  

برگرد  

ما چقدر با هم خاطره های قشنگ نداریم..یا مثلا چقدر كافه نرفتیمما چقدر با هم چای نخوردیم!فیلم ندیدیم و نخندیدیم آه لعنتی ما چقدر با هم خوش نگذراندیمشهر بازی و تئاتر و سینما نرفتیمچقدر در آغوش هم از رویا ها و دلواپسی هایمان نگفتیمما چقدر همدیگر را نوازش نكردیم واز دلتنگی هایمان برای هم شعر نخواندیمما چقدر عكس سلفی نداریمو چقدر از كتاب های تازه خوانده ی مان برای هم نگفتیمچقدر دست هایمان را در هم جفت نكردیم از ترس اینكه جدایمان نكنند!چقدر جلوی

ادامه مطلب  

هفته به یادموندنی  

همیشه لحظه خداحافظی سخته برا هرکس و باهرکسی باشه
لحظه اومدن همه شوق و ذوق دارن...اونم مهمونی که بعداز مدتها و سالهای سال بخوای هم دیگه رو ببینی...
چقدر دوییدم...یعنی دوییدیم
چقدر اذیت شدیم...چقدر کلافه شدیم
مهمون حبیب خداس و ادم از مهمون نه فراریه و نه ناراحت میشه اما بودن یه بچه ی پنج ساله و حشتناک بی ادب ادمو کلافه میکنه و هی روز شماری که کی میره...
با تموم بدی و خوبی یک هفته ای به یادموندنی شد....
از تفریح رفتنا و از تو خونه موندنا کلا...
مخصوصا دیر

ادامه مطلب  

چقدر....  

چه قدر خوبه مثل یه ردپا، پر از نشانی باشی و بی‌خبر از راهی. چقدر خوبه مثل یه برگ پر از زندگی بخشیدن باشی و بی‌ادعا. چقدر خوبه مثل یه نقش روی بوم پر از حرف و رنگ باشی اما بی‌حرف و بی‌رنگ. مثل یه اسب پر از نجابت اما بی‌چشم‌داشت. چقدر خوبه مثل خاک بخشنده و مثل ابر پر برکت باشی اما بی‌توقع. چقدر جورهای خوب برای بودن هست و ما اینقدر ..

ادامه مطلب  

چقدر خوب هست  

چقدر خوب هست که دلت عاشقانه برای کسی به تب و تاپ بیفتد،
چقدر خوب است دست فیت دست کسی باشد که برایت خوشبختی را رقم میزند.
چقدر خوب است که تو ساعت بازدید کسی را مرتب نظاره کنی،و ندانی آن هم همین کار را میکند.
چقدر خوب است آدم دلش به دل کسی گره بخورد که آن حس بین هر دو مشترک باشد.
چقدر حجب و حیا توام با زیر چشمی عاشقانه شدن را دوست دارم.
دلم هوای عاشقانه میخواهد.
دلم میخواهد کنار عاشقانه ام بر بام کوه رفته و از بالا خیره به پایین شویم و ببینیم و بدانی

ادامه مطلب  

چقدر سخته  

چرا اینقدر عمل کردن سخته؟
چقدر سخته وقتی با مشکلی رو به رو باشی و راه حلش و بدونی اما نتونی انجام بدی, چقدر سخته که دو سال از عمرت و با اون مشکل دست و پنجه نرم کنی اخرشم ببازی, عمرت و ببازی 
چقدر سخته که اگه ببری هم باختی
چقدر سخته که تو جوونی باید درایت زمان پیری رو داشته باشی
چقدر سخته که از تدبیر بویی نبرده باشی
...
سرمای وحشتناک تو راهه

ادامه مطلب  

نماز صبح چه کنیم نماز صبح قضا نشود+پاسخ آیت‌الله بهجت  

 
 
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، مرحوم کلینى و شیخ طوسى و طبرسى از زهرى نقل کرده‌اند که گفت: مدت طولانی در طلب حضرت مهدى(عج) بودم و در این راه اموال فراوانى در راه خدا خرج کردم، اما به هدف نرسیدم،‌ تا اینکه به خدمت محمد بن عثمان یکی از نواب خاص اربعه رسیدم و مدتى در محضر او بودم، روزى از او به التماس خواستم که مرا خدمت امام زمان(عج) ببرد. محمد بن عثمان پاسخ منفى داد، ولى در مقابل تضرع بسیار من، سرانجام لطف کرد و فرمود: فردا اول

ادامه مطلب  

 

نامه های من ...:چقدر شبیه هم نمی شویموقتی سالها کنار هم می گذردچقدر دور می شویموقتی من ما نمیشودچقدر سخت میگذرد وقتی چشم پر نور نمی شودمن خسته تر تو مغرورترمن آرامتر تو حق به جانب ترنه تو کور می شوی از دوری نه من فسرده ترچقدر شبیه هم نمی شویموسایه وار می گذریمدر این تنگنایبه ظاهر زندگیچقدر دور می شویم وقتی.........
هلن

ادامه مطلب  

یافت شد گمشده ام  

بالاخره پیدات کردم
میدونی اینجا تقویم اتفاقات زندگی منه
امروز رو اینجا مینویسم که بدونم در کمال ناامیدی  پیدات کردم
و چقدر اشک نثارت کردم
چقدر دور شدی
چقدر بزرگ ( حیف ) شدی
چقدر شبیه بقیه شدی
چقدر عوض شدی
هنوز گل ناز موندگاره تو دل من 
گلش پژمرده شده
ساقه اش خشک شده
ولی ریشه اش زنده زنده باقیمونده
حیف از تو

ادامه مطلب  

دل تنگم.....  

چقدر سخته پر از حرف باشی اما محرمی نداشته باشی، چقدر سخته پر از دل تنگی باشی اما بی پشت و پناه باشی، چقدر سخته که توان اشتباه بقیه رو مجبور بشی سالها پس بدی، چقدر سخته که به خاطر بدی یه نفر تو تبدیل بشی به یه آدم بی روح و افسرده، چقدر سخته که مجبور به تحمل زندگی باشی و نتونی ازش لذت ببری، چقدر سخته تنهای تنها باشی، چقدر سخته که آدما ضعفات رو مدام نشون بگیرن و آزارت بدن، چقدر سخته که آدما ناتوانیهات رو به مسخره بگیرن، چقدر سخته که چیزایی که دست خ

ادامه مطلب  

دفاع  

دیروز دفاعش بود... صبح بهم اس داد که اگه وقت دارم برم همراهش برای جلسه دفاع شیرینی بگیریم، رفتیم بعدش هم با هم رفتیم دانشگاهشون تا شیرینی رو بذاریم تو کمدش.. با شایان هم آشنا شدم :))) البته امیدوارم بیشتر آشنا بشم بعدا :)
بعداز ظهرش دفاعش بود، ولی بهم گفت اگه من برم استرس میگیره برا همین دیرتر برم :) من بعد دفاعش رفتم، نقوی هم اومده بود با هم یه خورده عکس گرفتیم...
بعدش از بقیه جدا شدیم، اول رفتیم فروشگاه فرهنگ، که براش یه کادو بخرم البته قرار بود خو

ادامه مطلب  

 

مریم:
گاهی وقتها آنقدر کسی را دوست دارم
 
که
 
 دلم توهم ورش میدارد عاشقش شده است
بیخود تنگش میشود
 
بیخود برایش میگیرد
 
بیخود به انتظارش مینشیند
 
بیخود توقع میکند 
 
 بیخود میشکند
 
با آنکه خودم میدانم این عاشق شدنها چیزی جز یک احساس کودکانه نیست
 
تورا دوست داشتم به خاطر تمام لبخندهای گاه و بی گاهی که بر لبم نشاندی
 
به خاطر تمام لحظه هایی که یادم کردی
 
بخاطر وقتهایی که صمیمانه درکم کردی
 
بخاطر همان حس غریبی که گاهی نا خود آگاه می آید و د

ادامه مطلب  

مسجد مراد پاشا آنتالیا  

مسجد مراد پاشا (Murat Pasha Mosque) یکی دیگر از دیدنی های آنتالیا می باشد که در سال 1570 میلادی و به دستور صدر اعظم محمد پاشا ساخته شده است.این مسجد جاییست برای عبادت و انجام فریضه های دیدنی که هرساله میلیونها گردشگر به این مکان رفته و از این مسجد تاریخی دیدن می کنند.

ادامه مطلب  

عشقم خیلی سخته...  

چقدر سخته آدم فقط خودش باشه و دنیای خودش...
چقدر سخته کسی معنی نگاه خستت رو نفهمه...
چقدر سخته به همه لبخند بزنی و توی دلت یه دنیا غم باشه...
چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی، اما مجبور باشی بخندی...
چقدر سخته دلتنگ باشی، اما مجبور باشی دلتنگیات رو سرکوب کنی واسه وجود  نازنینش...
چقدر سخته وقتی همه میخندن، ناگهان با یه جمله دلت بگیره و آروم آروم تو دلت اشک بریزی و بشکنی...
چقدر سخته دلت هوای تنها نفست رو داشته باشه، اما این موقعی

ادامه مطلب  

هر كس به طريقى  

دخترهاهر چقدر دل شكسته تر باشند ، رژلبشان قرمزتر میشودپسرهاهر چقدر دلشان بیشتر گرفته باشد ، بیشتر میخندندزن هاهر چقدر خسته تر باشند رنگ مویشان روشن تر میشودمردها هر چقدر بیشتر كم مى آورند ، بیشتر اخبار میبینند
ونوس مرداسى-٢٩/٨/٩٥

ادامه مطلب  

چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای...  

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟
 
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای؟
 
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
 
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای؟
 
هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
 
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
 
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من ش

ادامه مطلب  

سلام بر سینه گشاده و پاک او  

مراد از حشر با پیامبر چیست؟

ادامه مطلب  

 

چی میتونه از این قشنگ تر ولی در عین حال غم انگیز تر باشه که ما هرکدام یک گوشه ایران به کار و زندگی 
مشغولیم ولی خیلی فرصت با هم بودن نداریم 
شیدون ارومیه 
معصومه شمال 
و ما یازده نفر همه تو تهران و اسیر کار و زندگی و بچه 
این سالها چه زود میگذره  
چقدر سریع همه چی عوض میشه 
چقدر  دوست داشتنیه دیدن عکس بچه ها 
ستایش و نیایش 
نیکا و پارسا 
پرنیان 
چقدر دوست داشتنی هستیم ما 
چقدر دلتنگتون میشم هر روز 

ادامه مطلب  

 

اولین روزِ ماهِ آذر ..............
چقدر عجله داشتیم زود بزرگ شیم، چقدر عجله داشتیم برای گذشتن روزا، چقققدر عجله داشتیم...
نمیدونم همه همینن یا من فقط... از یه سنی به بعد همش دلم میخواد روزا رو نگه دارم که انقد تند و تند نرن .....
همش فکر میکنم چقدر وقت ندارم، چقدر زندگی نکردم، چقدر ندیده ها هست، چقدر ندونستن ها، چقدر، چقدر ......
اگه قرار باشه نباشی، میرم.... میرم که ببینم ................

ادامه مطلب  

مسووليت‏ هاى امام حسن ( علیه السلام ) در دوران پدر  

مسوولیت‏ هاى امام حسن ( علیه السلام ) در دوران پدر
امام حسن(ع)در طول سى و هفت‏سالى كه در كنار پدر زیست نه فقطفرزندى مطیع و امام شناس بود، بلكه همواره بازوى نیرومند،یاورى صدیق، مسئولى امین و با تجربه و سربازى عاشق و فداكاربراى امیرمومنان به حساب مى‏آمد. وى با شناخت كاملى كه از پدرداشت، خود را وقف خدمت‏به امیرالمؤمنین كرده بود.
روزى بازوى نظامى پدر مى‏شود و به فرمانش به طرف كوفه روانه‏مى‏شود تا مردم آن سامان را از توطئه شوم دشمنان اسلام آگ

ادامه مطلب  

 

 
هر بار که از کنار کتابخانه رد می شوم و کتابهای نازنینم را میبینم لابه لای کتابهای روانشناسی موفقیت بابا که قدیم ها میخوانده و هیچ تاثیری هم روی موفقیتش نداشته است! کتابهای کنکوری و درسی خواهرم که آنها هم خیلی در نتیجه کنکور و امتحانات او موثر نبوده اند و یک سری کتاب مذهبی مربوط به مامان و باباست که آنها هم تاثیر خوبی نداشته اند... و یکسری کتاب متفرقه که هیچ کدامشان را دیگر دوست ندارم... حس میکنم جای کتابهای من لا به لای آن کتابها نیست. البته ک

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1